اینجا همه چی درهم برهمه! - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
ابتدا نوشت: عنوان منو یاد یه دوست وبلاگی خیلی خیلی قدیمی انداخت! اسم وبلاگش بود. یادش بخیر یگانهی عزیز ^^ دچار آشفتگی بسیار زیاد شدم. فیالواقع هیچی سر جای خودش نیست. ( شارمین اگه بدونی چقدر سر نوش
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
یادم نیست چند سالم بود ولی به گفتهی خاله حدودا 5 یا 6 ساله بودم. تهران بودیم. خیلی اتفاقی قضیه عمل چشم ل. مطرح شد و فرداش بردنش برای عمل. کسی نبود من پیشش بمونم، بچه هم که نمیتونه بره بیمارستان. در
. - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
با مامان بحثم شد. همایون داره میخونه که "ابر میبارد و من میشوم از یار جدا، چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا". سهوا دستم خورد رفتم تو پیوی ایکس و عمدا پروفایلاشو چک کردم. و هماینک دلم گرفته.
اتحاد مزدوج! - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
ایگرگ نشسته بود پشت میز. پاشد. شیرینی خواهرزادهی جدید رو به ایکس تعارف کرد. ایکس یکی برداشت. ایگرگ گفت من از خامهایها دوست دارم، از اونا بردار! ایکس برداشت. نشستن جفتشون. ایگرگ صندلی رو کشید جلوتر
تباهی .1 - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
اپیزود اول. بالای پلهها، تکیه دادم زیر بنر ح. . یه دختر میاد وایمیسه کنارم، به فرمی که تو دستمه نگاه میکنه. دوستش هم بهش ملحق میشه. سر حرفو باز میکنن. میگیم از اینکه اسممون چیه، شاگرد کدوم مدرسهایم
تباهی .2 - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
اپیزود هفتم. دختر اولی زنگ زد. گفت یه مسابقه هست برگزارکنندهاش دانشگاه صنعتی شریف. مسابقات هوافضا. منو دختر دومی هستیم. میخای تو هم باشی؟ با فاطمه حرف زدم ما هم ملحق شدیم به تیمشون. 5 نفر بودیم. می
تباهی .3 - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
اپیزود دوازدهم. مزاحمتا شروع شد. تهدید پشت تهدید. که اگه دوست نشم و حرف نزنم باهاش همه چیو به خانوادم میگه.سردرگمیهای منم شروع شد. این وسط یه پسر دیگه به اسم م.م بود که تو وبلاگم همین کارارو میکرد.
تباهی .4 - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
بعد از اپیزود شانزدهم به اینور، دیگه مهم نیست چه ها شد. اتفاقا که شدت ِ سهمگین بودن ِ این 5 سال، چندین برابر ِ اون دو سال قبله. ولی گفتنشون تاثیری تو اصل قضیه نداره. مهم نیست که عید 92 کی به زندگیم اض
شبح تو. - تاریخ: 1396/12/3 ساعت: 21:59
داشتم تو پیادهرو میپیچیدم دست چپ که یه لحظه دیدمش. ناخداگاه خواستم نشونش بدم به خاله و بگم این همونیه که گفتم تو کتابخونه باهاش آشنا شدم
اسطوره - تاریخ: 1396/12/3 ساعت: 21:59
شاید اگه هزار بار دیگه بمیرم و زنده شم و دوباره این بیست سال رو زندگی کنم، بازم میرم سراغ المپیاد و سوالهای حل نشدنیِ شیرینش، میرم سراغ مریم میرزاخ
شرح احوال لطفا! - تاریخ: 1396/12/3 ساعت: 21:59
سلام! حدود 7، 8 ماهی میگذره از آخرین نوشتهم اینجا! چقدر اتفاق عجیب افتاد این چند وقته! احتمالا از این به بعد زیاد بنویسم اینجا.اوضاع و احوال این روز