ازدواج سخته. کاری به هیچ کدوم از بدو بدوها، دنگ و فنگها و مشکلات ِ تشکیل ِ یه زندگی مشترک ندارم، ولی اینکه بخوای به قول ِ اون بالایی، یه نفر رو به اندازهی تمام ِ عمرت، با وجود ِ کلی تفاوت کنارت داشته باشی و مدام تو صلح و خوشبختی و شادی باشین، سخته!
دیروز عروسی دعوت بودیم و یکی از اقوام که از قضا یه کیس ِ مناسب ( :-" ) برای ازدواج داره هم اومد نشست سر میز ما و با مادرجون گرم صحبت شدن. این وسط من از تمام ِ شرایط ِ آقازادهشون آگاه شدم :)) که یه آپارتمان براش خریدن چند سال پیش تو فلان شهر و اونجا شاغله و قسطهای خونه رو داره خودش پرداخت میکنه و اگه یه همسر ِ خوب کنارش داشته باشه انگیزهش صد چندان میشه و ... :)) حدودا 30 دفعه هم از من پرسید مگه نه ح. جان!؟ که خب مجبور به تائید بودم :)) یعنی انقدر از این بشر گفت و گفت که موقع ِ برگشتن که ماشینشو پشت ماشین بابا پارک کرده بود که مامانشو سوار کنه و برن، میخواستم جای ماشین خودمون، برم سوار ماشینش بشم و بوق بوق بوبوق بووووق کنان بریم تو لونهی عشقمون :))))))))))
به نفیسه گفتم آیا تو هم بعد ِ هر جشن عروسی، جو میگیرتت و دلت شوهر میخواد یا فقط من بیشعورم؟ که عدم شعورم رو تائید کرد :-" :))
ولی جدا از همهی اینا، تنها عاملی که باعث میشه از فکر کردن به ازدواج سخت خودمو خیس کنم، اینه که قراره یه عمر من زودتر از همه بیدار شم و براشون صبحونه حاضر کنم :| کاش میشد با خواب ازدواج کرد :-" :)))))
+ گرچه الانشم شب ساعت 2 که میخواییم بخوابیم، ح. میگه ساعت 5 بیدارم میکنی؟ و من خودمو کنترل میکنم که نگم برو به عمت بگو بیدارت کنه، من خوابم اون موقع :|
+ 14 اردیبهشت، روز سمپاد مبارک ^_^
+ لازم به ذکره که این پست بعد از مشاهدهی یه اخلاق ِ چندش از سمت ِ ح. و پشیمون شدن از اینکه چرا این آخه :| به ذهن مبارک رسید :-" :| شب بخوابم صبح پاشم یادم میره و مجددا تبدیل به یه آدم ِ ازدواجی میشم :-" :)))
برچسب:
نویسنده: حدیث موسویپور