افسردگی
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
یه تاپیک دیدم تو سمپادیا، با همین عنوان. تجربهی بچهها رو خوندم از افسردگی. فکر نمیکردم انقدر وحشتناک بوده باشه.خواستم منم بنویسم، ولی گفتم شاید اینایی که تو گذروندی اسمش افسردگی نبوده. شاید به قول
+18 !
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
افکارم الان انقدر مثبت هیژده هست که باید برم تو اتاقم، به کارای زشتم فکر کنم و خجالت بکشم. ولی خب متاسفانه خجالتم نمیاد :-" + اینو خیلی مثبت هیژدهتره، واقعا خجالت کشیدم بنویسمش :-" حیا بر من چیره شد بالاخره :))+ ولی جدا کاش حالم خوب شه. حالم که خوبه کار نمیکنم، حالم که بده این شکلی منطم و دقیق کارام...
از جنگ برگشته.
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
دیگه گفتم حوصلهی ملت اونور سر میره چقدر بنویسم آخه، اومدم تهشو اینجا بگم حوصلهی شما سر بره :))الان تو استیبلترین حالت ِ ممکن طی ِ ده روز ِ اخیرم. خیلی دقیق بخوام توصیف کنم، حدودا ۵ ساعت از دعوامون
یا حسین.
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
معحزهتون رو قبلا دیده بودم. اونجایی که بعد از مراسم عزاداریتون، از اون تصادف ِ وحشتناک و چپ شدن ِ ماشین تو دره، پسردائی ِ چند ماههم فقط با یه خراش ِ کوچیک کنار ِ ابروش، سالم اومد تو بغلمون.معجزهی ب
اختلاس ^_^
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
آقا من یه چیزی کشف کردم امروز، خیلی جذابه :))من امروز فهمیدم یه رابطهی نزدیکی با یکی از اختلاسگران ِ محترم ِ اخیر دارم. چه سعادتی ^_^قضیه اینه که سه تا پیج هست، من مطالبشونو میبینم تو اینستا. دو تا
یک ۳۶۵ روز ِ جدید
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
روز ِ تولد آدم به نظرم باید خاص باشه. خاص نه اینکه تولد بگیره، یه اتفاق ِ هیجانانگیز بیفته یا چی. خاص که به یادش بمونه. امروز روز بسیار جذابی بود. صبح که پاشدیم و با کمر درد ِ بابا مواجه شدیم. تا ۱۰
آرمان شهر
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
هر وقت از ظلمهایی که از چندین سال قبل در حق من و افراد ِ مشابه با من (از بعد مذهبی) شده خسته میشم و دلم میخواد غر بزنم، یهو یکی تو ذهنم میگه یه روزی میاد که دور، دور ِ ماهاست. یه روزی میاد که آزاد و
نتوانم، نتوانم ...!
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
مصمم بودم رو تصمیمم تا اونجایی که مهدی به ستایش گفت خانوم نادری، برگردین من روبروتونم، اینور خیابون.یهو تو ذهنم اون صحنه اومد که ریموت رو زدم و چرخیدم که برم خرید. گوشیم زنگ خورد. خط دومم که فقط یک نف
سوغاتی
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
دیروز ح. میگفت که برات خرما آورده بودم. انقدر که هرجا رفتم خرما دیدم تو اومدی جلو چشمم :)) ولی یه روز که خونه نبودم، مامان برداشته داده به یکی دیگه :| فک کرده اضافهس :-" کلی دعوا کردم که بابا از آدم
روزمرگی
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:53
امروز ۱۰ آذر ۹۸ عه. ۲۰ روز ِ غیررسمی و ۱۳ روز ِ رسمی از شروع به کار ِ کارگاه خیاطی رخت میگذره! انقدر زود گذشت که باورم نمیشه ۱۰ روز دیگه باید اولین اجارهی کارگاه رو بدم :))روزا خوب میگذرن. صبح تا ظهر، بعدازظهر تا شب تو کارگاهم. برگشتنی هربار از یه راهی میام و تراکتها رو پخش میکنم :)) سر یه خونه کم م...
سال نو،احوال نو
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
سلام، سال نو مبارک! به قول نفیسه هرچی شروع سال مزخرفتر، اواسط و انتهاش جذابتر! (قاعدتا اینقدر مرتب و پاکیزه منظورش رو نرسونده بود :)))) ) و طبق این اصل اثبات شده ( یاد خانم یزدانی بخیر *_* )، من به
کلپچ :)))
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
قاعدتا اون تایمی که ما قرار داریم، فقط یه کله پاچه کم داره با یه دست لحاف تشک که بعدش که تا خرخره خوردی و سنگین شدی، بکشی روت خر و پف کنی :-"" :))))) کله سحر آخه _-_ ( در تفسیر این شکلک ابداعی باید عر
۱۷ فروردین ۹۸
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
ظرفیت ۳ پست در روزم برای "حرف بزن" تموم شد اومدم اینجا!فکر کنم یه مقدار طبیعی نیست که حس پشیمونی ندارم؛ در واقع دارم، ولی همین که فکرم میخواد بره سمتش، یه نفر تو ذهنم میگه جدا با چه رویی میخوای ابر
تله پاتی!
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
شب، خسته از یک روز ِ تماما کاری دراز کشیده بودم رو تخت، با یه حس ِ مزخرف ناشی از تغییرات هورمونی، وسط ِ " دارم شام میخورم " ، چشامو گذاشتم رو هم و با دست فشارشون دادم که خستگیشون کم شه، ولی نفهمیدم ک
هرچه خوبان همه دارند، تو یک جا داری ... !
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
واقعا چرا 4 تا پست آخرم راجع به یه نفره؟ :| ...بابا یه کلیپ واسم فرستاد تو تلگرام. زدم دانلود شه و همزمان غر هم میزدم که آخه منی که بالا تر از 2 مگ اصلا کلیپ نمیبینم، چرا باید اینو دانلود کنم که با
غبطه
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
واقعا غبطه میخورم به اون لحظهای که وقتی سینا سرلک میخونه " عشق یعنی صد سال دیگهم، بهش حسی که داری، توی دلت جوونه ... " من فکرم کجا ها میره، ولی مامان با یه بیتفاوتی جالبی گوش میده. دلم از این عدم تحلیل کردن آهنگای عاشقانه میخواد :)))))
تو پایان هر جستجوی منی.
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
از نشدنها میگفت. از اینکه داره جلوی خودش رو میگیره که بیشتر از این وابسته نشه که اگه نشد، عذاب زیادی نکشه.به دیروز فکر کردم. وقتی که حرف از شدن زد و بغض کردم. بغضی که مهر زد روش و نذاشت بشکنه. به بغضی که چند ماهه دایورت کردم و محل نمیدم. به نشدنی فکر کردم که اگه نشه، این سری نمیدونم چجوری قراره جمع ...
بیخیال ... !
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
قبلش که شروع کنم به غر زدن، " دست بزن " از مازیار فلاحی رو گوش کنین. آخر ِ پست اگه حوصله داشتم که لینکش میکنم واستون. :-" کجا شنیدمش؟ نشسته بودم تو ایستگاه اتوبوس منتظر آژانس، یه نره خر تو ماشینش با
اِزدَوَجَ ، یَزدَوِجُ ، اِزدِواج :))
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 23:36
یه بار یکی نوشته بود فکر کن یه روز صبح از خواب پاشی، ببینی تا آخر عمر باید یه نفر دیگه تو خونهت راه بره و تو نتونی چیزی بهش بگی. :)) میگفت چرا وقتی آدم میتونه رو تخت ِ دو نفره تنهایی بخوابه و غلت ب
میم مالکیت!
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:52
دو سه روزه ایکس از سر شوخی و برای خنده، داره میم مالکیت میچسبونه تنگ اسم م. و دور هم میخندیم. امروز یهو حس کردم قلبم فشرده شد :)) اصلا تاب و توان تحمل ِ وزن این "ـم" رو نداشتم. :-؟ یک لحظه تصور کردم